خاطرات کمال تعجب نام ستونی در روزنامه آسیا بود که در آن عمران صلاحی خاطرات طنز آمیز خود را از دوستان اهل ادبیات را با نام مستعار "کمال تعجب"می نوشت. او خاطرات هنرمندان و دوستان اهل قلم را نقل کرد تا این‌ قطعات کوتاه و طنز آمیز نشان دهنده تکه هایی از تاریخ ادبیات معاصر ایران باشند. این قطعات اغلب در قالب خاطره نوشته شده اند، با نثر خاص او از خاطره نویسی معمولی خارج شده و به لطیفه های نزدیک می شوند و می توان از خواندن این خاطرات طنزآمیز و جذاب لذت برد.

کتاب بخشی از خاطرات اوست که در محافل عمومی قابل ارائه است. او در همین مجموعه گفته است: می توان این خاطرات را در سه بخش تقسیم کرد: دیده ها، شنیده ها و خوانده ها. کمال تعجب بعضی از افراد را از نزدیک دیده و شاهد ماجراها بوده است، بعضی از ماجرا ها را از افراد دور و نزدیک شنیده و بعضی ها را هم در کتاب و نشریات گوناگون خوانده است.

مطالب کتاب توسط پسرش یاشار صلاحی، انتخاب، تنظیم و گردآوری شده است.‌ کتاب خاطرات طنز فارسی خوبی است اما مانند هر کتابی کاستی های خودش را دارد. یکی از این کاستی ها، نداشتن فهرست مندرجات ، نمایه و منابع کتاب که‌ کاملا مشهود است.‌خواننده برای جستجو و یافتن یک‌ عنوان یا موضوع خاصی باید کتاب را همچنان پشت سر هم‌ ورق زده و نگاه کند تا به موضوع مورد نظر خود دسترسی پیدا کند. چقدر خوب است که در ویرایش بعدی کتاب این‌ موارد در نظر گرفته شده و آورده شود.

گزیده ای از خاطرات او در کتاب" کمال تعجب" در اینجا نوشته و به اشتراک گذاشته شده است.

***********

پیر و جوان

احمد رضا احمدی می گفت: "وقتی که ما جوان بودیم، پیرها را تحویل می گرفتند، حالا که ما پا به سن گذاشته ایم، جوان ها را تحویل می گیرند. پس کی نوبت ما می رسد؟" (ص. ۳۳).

*********

شعر بلند

بلندترین شعرهای معاصر را غلامحسین نصیری پور سروده است. بعضی از شعرهایش به ۳۰۰، ۴۰۰ صفحه می رسد. روزی شخصی از او پرسید، این ها چه شعری است؟ نصیری پور گفت: این ها شعر خانواده است مثل نوشابه خانواده! (ص. ۳۶).

*********

باران

یک شب که باران شدیدی می بارید، بچه جوادیه می خواست جلسه هیآت تحریریه روزنامه توفیق را زودتر ترک کند.

پرویز شاپور از او پرسید: چرا این همه عجله داری؟

بچه جوادیه گفت: می ترسم به اتوبوس های جوادیه نرسم. شاپور گفت: من می رسانم. بچه جوادیه پرسید: ماشین دارید؟ شاپور گفت: نه ، چتر دارم! (ص.۷۸).

*********

استاد

یک شب با عظیم خلیلی برای دیدن شاملو به دهکده رفتیم. عظیم هی به شاملو می گفت: استاد

شاملو گفت: به من استاد نگو، اگر نمی توانی بگویی احمد، بگو شاملو جان. عظیم خلیلی گفت: چشم استاد! (ص.۵۳).

*********

عشق

دوستی کتابی در زمینه ریاضیات تالیف کرده بود و می خواست آن را چاپ کند، اما هیچ ناشری حاضر به چاپ آن نبود. یک روز پیش ما آمد که برایش ناشری پیدا کنیم. گفتیم: اگر خودمان هم ناشر بودیم، این کتاب را چاپ نمی کردیم، چون خریدار ندارد.

پرسید: چه کار کنیم که خریدار داشته باشد؟

گفتیم: عنوان عاشقانه ای برای آن پیدا کن.

گفت: آخر ریاضیات با عشق جور نمی آید.

گفتیم: اتفاقا خیلی هم جور در می آید. چون عاشقان از همه بیشتر ریاضت می کشند.

پرسید: اسم کتابم را چی بگذارم؟

گفتیم: "عشق زیر رادیکال". (ص.۴۰۶).

"کتاب کمال تعجب" نوشته ی عمران صلاحی"