عصر روز جمعه 25 مهر ماه از منزل مادر به سوی خانه آمدم. قراری که با خواهر و برادرم گذاشته بودم که یک روز در میان به منزل مادرم بروم و در نگهداری و کارهای جانبی به مادر و همچنین آنها کمک کنم. با وجود این که برای بیماری مادر پرستار آورده بودیم اما مجبور بودیم که نظارت و کنترل بر کار پرستاران داشته باشیم. هر کدام از این پرستاران مدل های خاص اخلاقی و کاری متفاوتی داشتند. یکی می آمد همش می خوابید. نفر بعدی که نوبت شیفتش بود و زمانی که می آمد دنبال چیزی می گشت. و بدون اطلاع ما به اتاق های دیگر سرک می کشید. باز پرستار دیگری اشاره به این که اطراف تخت مادرتان افرادی را می بینم که راه می روند... خلاصه ما تجربه ی جالب و خنده آوری با انواع پرستاران مختلف در طول مدت بیماری مادرم داشتیم. ولی چاره ای جز تحمل و شکیبایی آنها را نداشتیم. چون به خاطر بیماری مادر و این که نیاز به آنها داشتیم مجبور بودیم که با ادا و اطوارهای مختلف شان کنار بیاییم و تحمل کنیم. البته اشاره کنم آفراد ناجوری نبودند. فقط کمی از لحاظ اخلاقی و فرهنگی متفاوت بودند.

عصر روز شنبه 26 مهر مراسم شب بخارا بود و بعد از مدتها در آن شب رفتم و شرکت کردم. یادم است که شب زبان و ادبیات اردو بود. تازه رسیده بودم و دو یا سه سخنرانی را گوش دادم که موبایلم زنگ خورد. به بیرون سالن کانون زبان فارسی رفتم و چواب دادم. همسرم تماس گرفت و گفت: زودتر بیا منزل. پرسیدم: چرا؟! چیزی نگفت، بعد دلم شور زد و اصرار کردم لطفا بگو! او هم از پشت تلفن با صدای گرفته بهم گفت: مثل این که حال مامان خوب نیست. گفتم: چیزی شده جواب درستی به من نداد. من گفتم: باشه الان حرکت می کنم. نفهمیدم که چطور با عجله مراسم را ترک کردم. در طول راه به طرف منزل یک دل شوره و اضطراب بد و خوف انگیزی در وجودم رخنه کرده بود. در حال خودم نبودم. فوری سوار ماشین شدم و به طرف منزل آمدم .در طول راه همش افکار جور و واجور در ذهنم می آمد. حدس می‌زدم که چه اتفاقی افتاده است. اما نمی خواستم قبول کنم و با خودم می گفتم نه ... نه ... امکان ندارد که اتفاقی افتاده باشد. همین طور که فکر می کردم و به طور ناخودآگاه آهسته آهسته اشک هایم همین طور سرازیر و جاری می شد. زمانی که به منزل رسیدم همسرم گفت آماده شو برویم منزل مامان. باز سوال کردم چیزی نگفت. منهم آماده شدم رفتیم. وقتی نزدیک منزل مادر رسیدم متوجه شدم چه اتفاق دردناک و غم انگیزی رخ داده است.

در غروب روز شنبه 26 مهرماه مادرم به خواب ابدی فرو رفت. در منزل همه اعضای خانواده ام (خوهران و برادر) بودند. آخرین دیدار با مادر عزیز و مهربانم بود. او را نگاه می کردم که در خوابی عمیق و آرام خفته بود. شب همه اقوام و خویشان نزدیک کم کم با خبر شدند و برای عرض تسلیت و همدردی آمدند. شب بسیار سخت ، طولانی و ملال آوری بود.

بعد ار آن روزهای سخت و بحرانی باورش برایم خیلی دردناک بود. بطوری که بعد از سه سال پذیرفتم که دیگر در میان جمع خانواده نیست. هر کجا که می رفتم حس می کردم که او هم آنجاست و حضور دارد. اما چاره ای جز پذیرفتن واقعیت زندگی نداشتم. 

حالا که بعد از این همه سال فکر می کنم که غم انگیزترین و دردناک ترین شبهای زندگیم، شب از دست دادن پدر و مادرم بوده است. حالا بعد از هفت سال که مصادف است با سالگرد درگذشت مادر عزیز و مهربانم... شاید نتوانم کاملا احساسم را در قبال نبودنش بیان کنم. در این هفت سال یاد و خاطرات خوب و زیبایش همیشه در قلب و روح و روانم با من بوده است. مادرم الگوی خوبی در زندگیم بود و همیشه آموزه‌های خوبش برایم سمبل مهرورزی،خوبی ها ، گذشت ،صبر و بردباری و امید به زندگی است. روحش شاد و در آرامش باد... یاد و خاطرات خوبش گرامی باد...  

 

****************

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم

آه ای واژه شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم آه

«هوشنگ ابتهاج»