چرا ادبیات؟

«نویسنده ی ادبیات آمریکای لاتین، ماریو بارگاس یوسا»
در دانشگاه سال اول مقطع کارشناسی ارشد بودم. یکی از استادهای خوب، کتابخوان و خوش ذوق مان، زمانی که درس را به پایان می رساندند. در باره ی کتاب و مطالب مختلف خواندن و نوشتن صحبت می کردند و ما را به خواندن و نوشتن تشویق و ترغیب می کرد. بخاطر دارم که در یکی از صحبت هایشان در مورد آثار ماریو بارگاس یوسا اشاره ای کردند. من تا آن زمان نام این نویسنده ی خوب و بنام آمریکای لاتین را نشنیده بودم. استاد ارجمند و کتابخوان مان در وبلاگشان هم اگر جمله یا مطلب خاصی به ادبیات و نویسندگان آمریکای لاتین مرتبط می شد. در میان متن، لینک لازم را که نام نویسنده یا کتاب مورد نظر نویسدگانی همچون: یوسا، مارکز و همچنین نام نویسنده یا آثار ادبیات ایرانی و بسیاری دیگر...‌را لینک می دادند. من بعد از این که در کلاس درباره‌ی یوسا اشاره کرده بودند و یا در وبلاگشان میخواندنم کنجکاو شدم و بدنبال نام یوسا و آثارش رفتم و بخوانم این نویسنده چه کسی و چه سبک و نگارشی دارد. یادم است اولین کتاب از ماریو بارگاس یوسا، کتاب« چرا ادبیات؟» را تهیه کردم و شروع به خواندن آن کردم. کتاب خوب و خواندنی است و حرفهای بسیاری برای علاقمندان به ادبیات دارد که می تواند تاثیر بسزایی در زندگی افراد جامعه داشته باشد.
در کتاب «چرا ادبیات؟ یوسا به تاثیر ادبیات این گونه اشاره می کند که: «هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمی آموزد که تفاوت های قومی و فرهنگی را نشانه ی غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت ها را که تجلی قدرت آفرینش چند وجهی آدمی است بزرگ بداریم.
مطالعه ی ادبیات خوب بی گمان لذت بخش است. ادبیات یکی از اساسی ترین و ضروری ترین فعالیتهای ذهن است.
ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند.
انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد. ادبیات، تنها به‌ گونۀ گذرا، این ناخشنودی‌ها را تسکین می‌دهد، اما در لحظه‌های جادویی و در همین لحظات گذرای تعلق حیات، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به‌ جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به‌ شهروندان سرزمین بی‌زمان می‌شویم ـ نامیرا می‌شویم.»
«یاد این نویسنده‌ی خوب و توانای ادبیات آمریکای لاتین (پرو) گرامی باد»

مشخصات کتاب: چرا ادبیات؟ از ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثری. لوح فکر،۱۳۹۲. ویرایش ۲. ۹۶ص.

معرفی کتاب برچیدن کتابخانه ام

برچیدن کتابخانه‌ام: یک مرثیه و ده گریز. آلبرتو مانگل؛ ترجمه نیما م. اشرفی. تهران: مان‌کتاب،۱۴۰۱. ۱۵۶ص. (کتابندگان؛۱).

معرفی کتاب

کتاب برچیدن کتابخانه‌ام، نوشتۀ آلبرتو مانگل و ترجمۀ نیما م. اشرفی است. این کتاب اولین اثر از مجموعۀ «کتابندگان» است. در این کتاب، آثاری با تأملات کتابی، تاریخ و فلسفۀ خواندن، مباحث نظری و عملی در حاشیۀ ترجمه و ویرایش، خاطرات و تجربیات نویسنده ها و ناشران باتجربه است.

دربارۀ کتاب

کتاب برچیدن کتابخانه ام: یک مرثیه و ده گریز ترجمه‌ای است از:Packing My Library: An Elegy and Ten Digressions

کتاب مجموعه ده گریز است، که به صورت جستارهای ادبی، فلسفی‌اند در باب کتاب، کتابخانه و کتاب خواندن هستند مانگل در کتاب حاضر که عنوان آن تلمیحی است بازیگو‌شانه‌ای به مقالۀ مشهور والتر بنیامین، به نام «چیدن کتابخانه‌ام: گفتاری درباب گردآوری». ضمن روایت مختصر ماجرای جمع کردن کتابخانۀ شخصیِ بزرگش و بسته‌بندی کتاب‌ها، گویی با دیدن هر کتاب نقبی می زند به تأملی ادبی، تاریخی، فلسفی، زبان‌شناختی یا الهیاتی و با گریزهایش، در متون گوناگون جستجو می‌کند، بنیامین در مقاله اش کم و بیش چنین کرد. مانگل زمانی که مجبور به ترک فرانسه می‌شود، با جمع‌آوری، بسته‌بندی کتاب‌ها و برچیدن کتابخانۀ شخصی‌ ۳۵ هزار جلدی شامل: کتاب‌هایی به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و عربی است بطور موقت خداحافظی می‌کند. او در نوجوانی با بورخس همنشین شده و برای نویسندۀ نابینا کتاب می‌خوانده است. بورخس تأثیر به سزایی بر او داشته و در اغلب متن‌هایش معلوم است. مانگل زمانی مانند نویسندۀ محبوبش بورخس، رئیس کتابخانۀ ملی آرژانتین بوده است. علاقۀ مانگل به کتاب، خواندن و کتابخانه منجر به نوشتن کتاب‌ها و جستارهای بیشماری شده که در هر یک از آن‌ها دربارۀ تاریخ خواندن و سرگذشت کتابخانه‌های بزرگ و کوچک و کتاب‌ها تأمل می‌‌کند. مانگل خودش هیچ گاه ساکن دائمی شهر و کشوری نبوده و به صورت مدت زمان کم و محدودی در بوئنوس آیرس، پاریس، لندن، نیویورک، کِبک، تاهیتی و... زندگی کرده و کتابخانۀ عظیمش را بر دوش کشیده است. کسانی که نام‌شان را می‌توان «کتاب باره‌های بورخسی» گذاشت شیفتۀ جستارهای او خواهند شد.

مرثیه برچیدن کتابخانه

مانگل مرثیه جابجایی و برچیدن کتابخانۀ شخصی‌اش را این گونه توصیف می‌کند. «آخرین کتابخانه‌ام در فرانسه بود، درون یک ساختمان قدیمی سنگی که مخصوص کشیشان، جنوب درۀ لوآر (Loire Valley) در روستایی ساکت و خلوت که دست بالا ده خانه داشت. من و شریک زندگی‌ام آنجا را پسندیده بودیم. چون کنارش کاهدانی بود که بخشی از آن قرن‌ها پیش با خاک یکسان شده بود و آن قدر بزرگ بود که کتابخانه‌ام در داخلش جا شود. کتابخانه‌ای که تا آن زمان تعداد کتاب هایش به ۳۵ هزار جلد رسیده بود. خیال می‌کردم وقتی کتاب ها جاگیر شوند، من هم جاگیر می شوم. خیالی باطل.»

اولین کتابخانۀ شخصی آلبرتو مانگل

مانگل اولین خاطرات کتابخانه از دوران کودکی خود می‌گوید: «از دو یا سه سالگی، اولین خاطراتم این بود که قفسۀ پر از کتابِ روی دیوار بالای تختخوابم است که پرستارم هر شب داستانی را از آن کتاب‌ها انتخاب می‌کرد و برایم می‌خواند. این اولین کتابخانۀ شخصی‌ام بود. حدود یک سال بعد که خواندن را یاد گرفته بودم خودم کتاب می‌خواندم، آن کتابخانه دیگر روی زمینِ محکم جایش امن بود و قلمروِ خصوصی من شده بود. این نخستین کتابخانه‌ام در منزل‌مان در تل‌آویو بود؛ کتابخانۀ بعدی‌ام همزمان با دهۀ بلوغم در بوئنوس‌آیرس پا گرفت. سپس بعد از آن، نوبت به کتابخانۀ نوجوانی‌ام رسید که در سال‌های دبیرستان پا گرفت و تقریبا همۀ کتاب‌هایی را که تا امروز برایم ارزشمندند در خود جا داده بود. در هر جایی که اقامت می‌کردم، انگار کم‌کم کتابخانه‌ای، با زایشی خودجوش، جوانه می‌زد. در پاریس، لندن و میلان، در گرمای داغ و شرجی جزیرۀ تاهیتی، در تورنتو و کلگری، کتاب جمع می‌کردم و زمان رفتن که فرا می‌رسید آن‌ها را در کارتن می‌گذاشتم. کتابخانه‌ام، چه در قفسه و چه در کارتن، هیچ وقت نه یک موجود که آمیزه‌ای از چندین موجود بوده، مخلوقی شگفت متشکل از چندین کتابخانه که در طول زندگی‌ام به دفعات ساخته و بعد رها شده است.»

قوانین سه گانۀ کتابخانه مانگل

۱.«کتابخانه‌ام را بر حسب نیاز و سلیقۀ خودم می‌چیدم. بر خلاف کتابخانه های عمومی، کتابخانۀ من نیازی به برچسب های متداول نداشت تا سایر خوانندگان بفهمند و آن را به طور مشترک استفاده کنند. منطق دیوانه وارِ خاصی بر جغرافیایش حاکم بود.»

۲.«من به ندرت کتاب هایم را به دست کسی می دادم. اگر می خواستم کسی کتابی را بخواند، یک نسخه می‌خریدم و به او هدیه می‌دادم. به نظرم امانت دادنِ کتاب دعوتی است به کش رفتنِ آن. کتابخانۀ من برایم فضایی به غایت شخصی بود، حصار و همزمان آیینۀ من».

۳.«من عاشق کتابخانه های عمومی‌ام و هر وقت در شهری ناشناخته هستم اولین جایی که می روم کتابخانه‌اش است. ولی فقط در کتابخانۀ شخصی خودم، با کتاب های خودم می‌توانم با خاطر آسوده کار کنم. کتابخانه‌ام لاکِ پشتم بود.»

ساختار کتاب

کتاب شامل ده گریز(جستار) است. نویسنده در هریک از آن‌ها، به موضوعات مختلف دربارۀ تأملات کتابی، تاریخ و فلسفۀ خواندن می‌پردازد. شروع کتاب با یادداشتی دربارۀ مجموعۀ کتابندگان، یادداشت مترجم، یک مرثیه با نام «برچیدن کتابخانه‌ام»، ده گریز که جستارهای مرتبط با برچیدن کتابخانۀ شخصی آلبرتو مانگل و در آخر کتاب صفحۀ قدردانی نویسنده است. او از دوستان بسیار زیادی که در طی سال‌ها به سرپا نگه داشتن کتابخانه اش کمک شایانی کرده‌اند تشکر و قدردانی می کند. در این جستارها مرور خاطرات کتابخانه‌اش از کتاب‌ها و تجربه‌های زیسته‌اش را روایت می‌کند. کتاب برای علاقه‌مندان کتاب، کتابخوانی و خاطرات کتابی پیشنهاد می‌شود.

خلاصه‌ای از گریزها

مانگل در گریزها به کتابها و نویسنده‌ها و کتابهایی که برایش ارزشمند بودند و از هر کدام خاطره‌ای دارد بازگو می‌کند. در هر گریز دربارۀ موضوع واحدی، همچون: کتابخانه‌های عمومی، ادبیات، افلاطون، تاریخ فلسفۀ خواندن، کتابخانۀ اسکندریه، رویا ‌و واقعیت، فرهنگ‌لغت، اهمیت کتابخوانی، بورخس و کتابخانه ملی آرژانتین اشاره می‌کند. به آثار نویسندگان، مترجمان و کتابهایی که در کتابخانه‌‌اش دارد نقبی زده و تأمل می‌کند.

دربارۀ نویسنده

آلبرتو مانگل نویسنده، مترجم، منتقد ادبی برجستۀ آرژانتینی و در سال ۱۹۴۸ در بوئنوس آیرس، آرژانتین به دنیا آمد. او به انگلیسی می نویسد و گاهی اسپانیایی، و در ژانرهای متنوعی آثاری خلق کرده است. مانگل زمانی مدیر کتابخانۀ ملی آرژانتین بوده است. به دلیل عشق و ارادت خود به کتاب‌ها و کتابخوانی شهرت جهانی یافته است. او در طول زندگی‌اش در کشورهای مختلفی زندگی کرده است و زمانی مدیر کتابخانۀ ملی آرژانتین بوده است. مانگل در روزگار نوجوانی در آرژانتین با خورخه لوییس بورخس دیدار کرد و برای نویسندۀ نابینا کتاب می خوانده است به طوری که تاثیر بورخس بر اغلب متن هایش آشکار است. از آثار مانگل مقالات و آثار غیر داستانی زیادی و چند اثر داستانی به چاپ رسیده است.

روزهای نیامده

سرشارم
از شعرهای نچیده
روزهای نیامده
اتوبوس‌هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی می‌روند
قلبی که روی دست بهار مانده است
کف‌های پر کشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال می روند

سرشارم
از شکایت سنگ‌ها
وقتی که در ترنم رودخانه ترک می‌خورند

سرشارم از برف
از ترنم انگور
نور
و در انتظارم
از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی
من برخیزم
و در درخشش روزی دیگر
باقی زندگی را پی گیرم.

«شمس لنگرودی»

همیشه ی گلستان

روز چهارشنبه ۲۶ دی ماه، بعد از چند روز تصمیم گرفتم بیرون بروم. بخاطر آلودگی هوا، من و امثال من را خونه نشین کرده است. اصلا با روحیه ام سازگار نیست که چند روز از خونه بیرون نروم. خلاصه شال و کلاه کردم و ماسک هم زدم. این دفعه ماشین نبردم خواستم کمی پیاده روی کنم. مقصد را مشخص کردم رفتن به سوی مجتمع تجاری گلستان و سر زدن به «کتابفروشی همیشه» پاتوق همیشگی ام... . تصمیم گرفتم به جای تاکسی های خطی میدان صنعت با اتوبوس بروم. خوشبختانه ایستگاه اتوبوس سر خیابان اصلی که به خونه ی ما نزدیک است رفتم. چند دقیقه‌ای منتظری شدم اتوبوس آمد. خوبی این خط این است که در مقابل مجتمع گلستان ایستگاه دارد و راحت می‌توان رفت. به مقصد رسیدم چرخی در مجتمع گلستان زدم و بوتیک ها را نگاه کردم. چیز خاصی مد نظرم نبود که بخرم. به فروشگاه تی.تی(شال و روسری و انواع بافت) سری زدم. دیگر مثل سابق نیست. تعدادی از اجناس فانتزی اضافه شده و شال و روسری و کلاه بافت کمتر داشت. بیرون آمدم و به طرف کتابفروشی همیشه رفتم. حدود دو هفته‌ای میشد که نرفته بودم. یک تغییر خوب و بنیادی در آن رخ داده بود.(کتابفروشی بزرگی است و گاهی مراسم رونمایی و معرفی کتاب برگزار می شود.) قسمت کتابهای کودک و نوجوان را به قسمت دیگری جابجا شده بود، به جای آن میزهای یک سره مستطیل شکل با صندلی های زیادی گذاشته شده بود.این فضا کافه کتاب شده و به دانشجویان، پژوهش گران و افراد بسیار دیگری اختصاص داده شده است. بسیار کار خوب و جالبی است. در این فکر بودم که گاهی برای کارهایم به اینجا بیایم و بشینم کار کنم. از یکی از فروشندگان جوان سوال کردم که تازه این قسمت دایر شده است؟ گفت: بله حدود دو سه هفته‌ای می شود. خوبی اینجا این است که: به منزل نزدیک است. قسمت کافه هم دارد اگر کسی بخواهد چیزی بخورد و از همه مهمتر و مناسب تر این که در فضای یک کتابفروشی هستیم و در کنار قفسه های کتاب و بوی کاغذ کتاب ها آدم را سرحال ، بانشاط و شارژ می کند. به قفسه ها نگاه می کردم و به کتابها را تورقی انداختم. سرانجام سه تا کتاب انتخاب کردم. دو تا از کتابهای اومبرتو اکو، اولی با عنوان« در جست و جوی زبان کامل. دومی با نام «اعترافات رمان نویس جوان» و کتاب سوم، «چنین کنند بزرگان» از ویل کاپی با ترجمه نجف دریابندری و یک دفترچه طراحی A4 هشتاد برگ که فکر کردم برای نوشتن های متفرقه مناسب است خریداری کردم. خلاصه روز خوبی بود و از رفتن به این مکان فرهنگی لذت بردم. این هم از یک روز فرهنگی بنده در همیشه گلستان در شهرک غرب.

زندگی و زمانه ی نوش آفرین انصاری

"معرفی کتاب"
زندگی و زمانه ی نوش آفرین انصاری، نویسنده( مصاحبه کننده)پریچهر نسرین پی. تهران: نشر کرگدن، ۱۴۰۳. ۲۲۰ص.

کتاب زندگی نامه نوش آفرین انصاری است که به صورت مصاحبه انجام شده است. (در واقع تاریخ شفاهی است).
کتاب در بخش اول به زندگی شخصی و خانوادگی و در بخش دوم به زندگی حرفه ای، اجتماعی و فرهنگی نوش آفرین انصاری با پرسشهایی در این باره با ایشان مصاحبه شده است.
در زندگی شخصی و خانوادگی: نوش آفرین انصاری در کشور هند در شهر ییلاق سیملا که اکنون شیملا نامیده می شود متولد شده است. بخاطر شغل پدر که در وزارت امور خارجه
شاغل بودند به کشورهای مختلف ماموریت داشتند و زندگی می کردند. استاد نوش آفرین انصاری در کشورها و شهرهای مختلفی چون: هند(سیملا)، سوئد، افغانستان، هلند، بلژیک، پاکستان، مسکو، انگلستان، سوئیس(ژنو)، کانادا، شهرهای اصفهان، رشت و شیراز زندگی کرده و مشغول به تحصیل بودند.
در زندگی حرفه ای و اجتماعی و فرهنگی، در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، رئیس کتابخانه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، هئیت علمی دانشگاه تهران و مدیر گروه کتابداری و دبیر شورای کتاب کودک و شورای مدیریت و مشاور فرهنگنامه کودکان و نوجوانان.
در کتاب پاسخ هایی که استاد انصاری دادند نکات درخور توجهی می توان یافت. مثلا از همان دوران تحصیل در مدارس کشورهای مختلف، بخاطر علاقه به خواندن کتاب، حضور پر رنگ در کتابخانه را می توان‌مشاهده کرد. عشق و علاقه به کتاب، کار داوطلبانه در کتابخانه عمومی هند(دهلی)، کتابخانه عمومی ژنو، کتابخانه بیمارستان روانی ژنو و بسیاری دیگر نمونه های نمایان هستند.
هنگام زندگی در سوئیس(ژنو) به پیشنهاد محمد علی جمال زاده، نویسنده ادبیات داستانی ایران (دوست پدرشان) رشته ی کتابداری را در مقطع فوق دیپلم انتخاب کردند و به مدت سه سال دوران دانشجویی جذاب و خاطره انگیز و لذت بخشی داشتند. در این‌ مدت زندگی و تحصیل در ژنو و انتخاب رشته کتابداری باعث رویدادهایی شد و افق های فکری جدیدی در ایشان گشود. آشنایی با استاد ایرج افشار، محمد علی اسلامی ندوشن، محمد معین و افراد فرهیخته دیگر اثرگذار بودند. زمان بازگشت از سوئیس به ایران، به توصیه ایرج افشار (نویسنده، نسخه شناس، سرپرست کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران) در کتابخانه مرکزی دانشگاه مشغول بکار شدند و مسئولیت بخش فهرست نویسی را پذیرفتند و سپس بعد از یک مدتی رئیس کتابخانه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شدند.

نوش آفرین انصاری در سال ۱۳۴۲ به دانشگاه تهران و شورای کتاب کودک وارد شده و به طور همزمان مشغول بکار شدند. در همین سال با دکتر مهدی محقق ازدواج کردند.
در کتاب یکی از سوالهایی درخور توجه که مصاحبه کننده از استاد انصاری می پرسند سوالاتی درباره ی آموزش کتابداری، کتابداری نوین، مدیریت مشارکتی، کار داوطلبانه، کتابداری اجتماعی، بازنشستگی از دانشگاه تهران، عضویت شورا در دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان و سوالات بسیار دیگر...
استاد انصاری تجربه ی کار داوطلبانه را در کتابخانه عمومی هند کسب کردند و در آنجا به کار داوطلبانه علاقه‌مند شدند.
کار داوطلبانه همیشه در جهت خدمت به جامعه، رشد شخصی و در عین حال لذت بخش و متنوع است. نمونه ی بارز آن در مدیریت مشارکتی شورا و فرهنگنامه بسیار نمایان است. (در مدیریت مشارکتی، افراد مناسب در زمان مناسب و برای انجام کار مناسب فعالیت می کنند.) به طوری که در شورای کتاب کودک اکثر کارها به صورت داوطلبانه است و اندیشه ی حاکم بر هیات مدیره شورا، باور بر توانمندی همه افراد در شورا و فرهنگنامه است. از این رو همه در این نظام با عشق و علاقه به طور داوطلبانه فعالیت می کنند.‌ اختیار داشتن، دوست داشتن و اهداف اثربخش و والا از نکات مهم و برجسته در مدیریت مشارکتی در شورای کتاب کودک است. همه در جهت ارتقاء ادبیات کودکان ایران انجام می‌شود و آرمان اعضاء از«من به ما» رسیدن است.
اشاره به بحث کتابداری نوین و ایجاد انگیزه اجتماعی مهم است. مراجعه کننده باید بتواند کتاب خود را پیدا کند و آن پنج اصل اساسی و مهم رانگاناتان رعایت شود. (کتاب برای همه است.)
مفهوم «کتابداری اجتماعی» که رشد آن در کتابخانه عمومی همراه با کتابدار و کتابخانه است. در این باره از استاد نوش آفرین انصاری در مورد مفهوم کتابداری اجتماعی سوال شد و ایشان این گونه پاسخ دادند: به این که به نظر من رسالت کتابدار و کتابداری ایجاد جریانی اجتماعی است برای این که جامعه بیشتر بخواند، بیشتر بداند و توانمند شود. کتابدار این هدف را با تأسیس کتابخانه ی خوب دنبال می کند. کتابداری اجتماعی نمودش در کتابخانه های عمومی است و بهترین جایی است که می توانیم بحث کتابداری اجتماعی را ببینیم. در کتابخانه های عمومی پایه های کتابداری اجتماعی گذاشته می‌شود و تداوم پیدا می کند و تنها جایی است که کتابدار می تواند با کل جامعه ارتباط برقرار کند. من خیلی دلبسته ی این جریان بودم.

با پیشنهاد خوب استاد نوش آفرین انصاری برای صحبت درباره ی کتاب شان و من این هم پیشنهاد را پذیرفتم. بعد از آن کتاب را از طرف نشر کرگدن دریافت کردم و شروع به خواندن آن کردم. با این که برخی از قسمت‌های زندگی استاد انصاری آشنا بودم و برخی از زمان و رویدادهای زندگی ایشان را از نزدیک دیده و برایم ملموس بود.هنگام خواندن کتاب در بعضی از جاها احساس همذات‌پنداری با ایشان داشتم. کتاب زندگی شان به صورت مصاحبه خلاصه روایت شده است. همه اش درس و تجربه های خوب زندگی خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی استاد انصاری عزیزم است. خوشحالم که توانستم درباره ی شخصیت خاص، کاریزماتیک و مهربان شان و کتاب زندگینامه استاد در مراسم رویداد معرفی و رونمایی از کتاب«زندگی و زمانه ی نوش آفرین انصاری » در بوکلند مارکیز در یکشنبه ۲دی ماه صحبت کنم.

امیدوارم که سایه شان مستدام،

زندگی شان فروزان و برقرار باشد.

کتابخانه ی مونتنی

برج مونتنی در فرانسه در کوه سن میشل یکی از تاثیر گذارترین خانه های نویسندگان است. برج گرد بزرگ به قرن شانزدهم متعلق است. تنها برجی که توسط پدرش، پیر مونتنی بنا شد و در قرن نوزدهم آتش گرفت.
مونتنی در آنجا بیشترین زمان را در تنهایی و خلوت برای خواندن، تفکر و نوشتن گذرانده است. کتابخانه ی این برج پناهگاه او در برابر زندگی روستایی و شهرنشینی بود، همچنین در برابر آشفتگی های دنیا و خشونت های قرن.
او در این باره می گوید:
"وقتی که در خانه به سر می برم، بیشتر وقت ها راهم را به سوی کتابخانه ام کج می کنم؛ از آنجا با اشاره ی دست به اعضای خانواده ام فرمان می دهم؛ من مشرف به در ورودی هستم در پایین دست، باغچه، مرغدانی و حیاط خانه را می بینم که در بیشتر این مکان‌ها، اعضای مستقر در خانه ام هستند. اکنون در اینجا کتابی را ورق می زنم و زمانی دیگر کتابی دیگر را، با موضوعات مختلف و بی هیچ نظم و انگیزه ای. بعضی وقت ها خیال بافی می کنم و دیگر اوقات با قدم زدن آنها را یادداشت و یک به یک تکرار می کنم؛ و ایده هایم این گونه است که می بینید."
مونتنی از این برج دیدبانی، بر اموالش نظارت دارد و از بالا و دورادور فعالیت های افراد خانه اش را دنبال می کند. در آنجا پنهان شده تا خود را آن طور که می گوید، "در خلوت خویش" و در "آغوش" کتاب هایش بازیابد. این کتابخانه به خاطرِ تعداد زیادی عبارات یونانی و لاتین که در سال ۱۵۷۱ و پس از بازنشستگی مونتنی، به دستورِ او بر تیرهایش کنده کاری شده، شهرت دارد. این عبارات گویای خوانش های گسترده ی او (از متون دینی و غیر دینی) و فلسفه ی واقع گرایانه اش است. بر روی پل های چوبی سقف، بخش هایی از کتاب عهد عتیق و عبارت "همه چیز پوچ است" وجود دارد؛ اندرزهایی از کتاب مقدس که با حکمت فلسفه ی یونان آمیخته شده و خلاصه ای بهتر از دیدگاهش درباره ی زندگی را ارائه می دهد.
مونتنی همواره بر این باور داشت که تنها در هنگام حرکت می توان بهتر اندیشید.

"گزیده ای از کتاب:
"یک تابستان با مونتنی" اثر آنتوان کومپنیون، ترجمه محمد نقی گرمه ای.

موازی خوانی با کتاب ها

اغلب اوقات تصور می کردم که برای مطالعه و خواندن فقط یک کتاب را بدست بگیریم و تا زمانی که تمام نکردیم به سراغ کتاب دیگری نرویم. اما با رفتن به کتابفروشی‌ها و خرید کتابهای مورد علاقه ام نظرم عوض شد. چون دیدم که به تعداد کتاب های ناخوانده و حتا نیمه خوانده دارد افزوده می شود. به خاطر این مدتی است که تصمیم گرفتم که دو یا سه کتاب را همزمان با هم بخوانم.
به گفته ی استاد شاهین کلانتری: معتقدند که به هر کتابی باید نوک زد و اگر شده یک یا دو فصل از آن را خواند. بهتر از این است که اصلا سراغ کتاب های جدید در قفسه کتابخانه نرویم و نخوانیم و تا مدتها در قفسه خاک بخورد. این گفته ی ایشان برایم تامل برانگیز بود و من را تشویق و ترغیب کرد که دو یا سه کتاب را با هم به طور موازی بخوانم. طبق عادت همیشگی ام دوست دارم یک کتاب را تمام کنم و بعد سراغ کتاب بعدی بروم. بااین حال ، در حال حاضر، موازی خوانی را دارم امتحان می کنم،
و تجره ی خوب و شیرین و لذت بخشی برایم شد.‌از مزایای مثبت و نقطه خوب این کار این است که از موضوع یک کتاب خسته شدی به سراغ کتاب دیگری با موضوع جدید می روی، از جنبه ضعف و منفی اگر نگاه کنیم انجام این شیوه روی کتاب اول و موضوع آن تمرکز کرده و پیوسته با نویسنده پیش می رویم. ولی با رفتن به کتاب دوم گاهی رشته افکارمون از هم گسسته می شود و شاید دقت و تمرکز لازم را نداشته باشیم. اما این کار در مرحله عمل تحقق پیدا کرده و شدنی است.
معمولا عادت دارم زمانی که کتابی می خوانم با مداد زیر کلمات و جملات کلیدی خط می کشم. همچنین در اکثر مواقع هم در کنار حاشیه ی کتاب به صورت کلیدواژه و گاهی جمله ی کوتاهی می نویسم. با این کار دیگر موضوع کتاب از یادم فراموش نمی شود و از ذهنم بیرون نمی رود.
موازی خوانی در موارد دیگر از جمله در کار و در رشته تحصیلی، به طور همزمان می توان در دو تا رشته دانشگاهی به تحصیل مشغول شد و یا در دو کار و حرفه ی مختلف کار کرد و موفق شد.
با این حال، به نظرم بد نیست که گاهی در زندگی خودمان را در موقعیت های مختلف به چالش بکشیم. فکر این که باید همه چیز در کمال رفاه و آسایش و به راحتی بدست بیاید از خودمان دور کنیم.

کارگردان روز خودت باش

هر روزمان را مثل یک فیلم نگاه کنیم. کارگردان فیلم روز خودمان باشیم. به چه شیوه ای و چه راهی خوب برنامه ریزی و مدیریت کنیم که هر روز با روز قبل تفاوت داشته باشد.
به دنبال چی هستیم؟ با چه راهی می توانیم به یک روز خوب و متمایز با روزهای قبل برسیم.
آیا پیرو راه و سبک تازه...، آموزش تازه...، یادگیری تازه...، کتاب جدید...، دوست جدید...، کلاس جدید و بسیار مقوله های مختلف و متفاوتی باشیم؟ شاید در روزهای زندگی به هر کدام از این ها توجه زیادی به طور جدی و مستمر نشده است.
پس چاره ی راه این است که یک نقشه ی ذهنی ترسیم کنیم و با خوشه هایی این موارد اشاره شده را در آن بگنجانیم. وقتی کارگردان زندگی خودمان باشیم سعی می کنیم که روزهایمان تکراری و کلیشه ای نباشد. البته کلیشه در جاهایی کاربردی و لازم است. اما باید به دنبال چیزی تازه و بدیع باشیم.
در زندگی روزمره همیشه تکرار است و یک بخش‌هایی هم متفاوت و جدید است. اگر بخواهیم متفاوت با دیگران باشیم، باید تلاش کنیم که یک روز تازه با خلاقیت و نوآوری با سناریو و فیلمنامه ای جدید خلق کنیم. با برنامه ریزی خوب و دقیق و با استفاده از استعاره، فیلم و روزهایمان را بهتر می بینیم و به عنوان کارگردان زندگی، روزهایمان را زیباتر نگاه می کنیم. با نامه نوشتن به خود می‌توانیم تجربه ای متفاوت داشته باشیم.

تجربه نامه نوشتن:
در ادامه بحث کارگران خودت باش، بهتر است یک فهرستی از کارهامون تهیه و در کاغذ بنویسیم. سپس بعد از آن می توانیم نامه ای به خود در
ارتباط با فهرست کارها و با جزئیات بنویسیم.(نامه به کارگردان که درباره ی ساخت فیلمش است.)
در نامه درباره ی مثلا کاری که قرار است همان روز انجام دهیم می نویسیم. مثلا من امروز می خواهم درست نویسی را انجام دهم. چه چیزهایی را باید یاد بگیرم و در عمل در نوشته هایم اجرا کنم. امروز باید زبان بخوانم، مطالعه کنم، کار روی مقاله نیمه کاره و تکمیل ژورنال نویسی که باید انجام دهم.
در نامه وقتی که خودمان را از بیرون خطاب می کنیم ، نوع و جنس نوشته عوض می شود. به طوری که دوست و مربی خودمان می‌شویم که راه را نشان می دهیم. در مواقعی درباره ی یک کار با توجه به نوع آن بیشتر می نویسیم و گاهی هم کمتر. در کل بکار بردن استعاره "کارگردان و فیلم" در زندگی با شیوه ی نامه نگاری جالب، جذاب و درخورتوجه و انگیزه بخش است.
در نامه نوشتن به خودم بهتر متوجه شدم که در مورد کارهایم چطور برنامه ریزی بکنم و با دقت و با جزئیات تمام اجرایش کنم.
فایده نوشتن نامه به خودمان این است که از بیرون خودمان را بهتر نگاه می کنیم و به نقاط ضعف و قوت خودمان بهتر پی می بریم.

گلبرگ های گل سرخ

در روزهای اخیر مشغول تمیز کردن و وجین کمدم بودم که در میان وسایل انواع سی دی آموزشی، فرهنگی و موسیقی کلاسیک و پاپ، کاست های قدیمی و نوستالژی که هر کدام از آن ها برای خودشان قصه ای زیبا و خاطره انگیز دارند. از میان آنها چشمم به نوار کاست سل کورش یغمایی افتاد که آهنگی با عنوان گلبرگ های گل سرخ قبلا خوانده و منتشرش کرده بود و متن شعر در داخل جلد کاست نوشته شده بود. حالا در اینجا با یاد خاطره و گوش کردن به این آهنگ زیبای وخواندن متن شعر کورش یغمایی و دورانی که گذشت را به اشتراک می گذارم.

***********
وقتی که شب فرا می رسد
باد
گلبرگهای گل سرخ را
روی آب های چشمه شناور می سازد
با گذشت سالیان دراز
زیر آفتاب و باد و باران
دیوارها فرسوده می شوند
تمامی آن ها
از صبح اولین روز تابستان
با قلبی پرآواز آمدند
و ناگهان با نوک اسلحه هایشان
واژه های شگفتی بر روی دیوار نوشتند
بوته گل سرخ
بر روی دیوار بدون هدف دنباله روست
هر سال تابستان
نام آن ها روی گلبرگ های گل سرخ
حک می شوند
با گذشت سالیان دراز
با قلبی خونین
با پایی برهنه
با گام های آهسته و چشمانی درخشان
و لبخندی عجیب
در دشت در زیر آفتاب و باد
در آن صبح روز تابستان آمدند
وقتی که شب فرا می رسد
روی دیوار های فرسوده
لکه هایی به نظر می رسد
که گویی خون است
ولی این لکه ها
چیزی جز همان، گل های سرخ نیست...🍀🌹

نیلوفر و مرداب

در دوران ما، دورانی که در آن فرهنگ رو به زوال است و عناصر هویت بخشِ جمعی در حال فروپاشی اند. اولین واکنشِ دفاعی فرد، پناه بردن به درون خویش است. این‌ وضعیت مانند همان حکایت مشهور کش کشتیِ در حال غرق شدن است که در آن هر کسی تنها به فکر نجات جان‌ خودش است. در چنین دورانی رویکرد های فردگرایانه غالب است.
در کتاب نیلوفر و مرداب، نویسنده ی کتاب تیچ نات هان، در متن آن حکمتی که " رنج و گنج" !، یا " گِل و گُل" ، را لازم و ملزوم یکدیگر می داند. راه هایی را برای دمساز شدن با رنج بدون مقهور شدن به وسیله ی آن‌ معرفی می کند. او در این کتاب با شفافیت و احساس طربی که اکنون دیگر مهر و امضای اوست، در مقام آموزگاری که هنر شادکامی را آموزش می دهد، به ما کمک می کند تا شگفتی هایی را که هم در درون و هم در اطراف ماست بشناسیم و از آنها تاثیر بپذیریم. همان شگفتی هایی که در گذر زمان آنها را بدیهی تصور کرده و نسبت به آنها بی توجه شده ایم. در همین مسیر، او با ما از درنگ کردن، تنفسِ آگاهان و تمرکز عمیق سخن می گوید.

نویسنده در کتاب اشاره به این می کند که چگونه این اعمال می توانند نیروی ذهن آگاهی را در بطن زندگی هر روزی خلق یا بیدار کنند. به کمک ذهن آگاهی و نیروی حاصل از آن، می توانیم درد و رنج را در بر‌گیریم و آن را آرام سازیم؛ و می توانیم همچون نیلوفری که در مرداب بشکفد، بی درنگ حدی از آزادی و نیز ذهن و ضمیر شفاف تر را برای خود به ارمغان بیاوریم. آموزه های او در این کتاب به طور همزمان سویه های فردی، اجتماعی و سیاسی دارد و در عین حال قابل تعمیم به تمام انسان‌ها، فارغ از تنوع تیپ شخصیتی، سن، محیط، ژنتیک، ارزش های عقیدتی و اخلاقی شان است.

کتاب شامل شش فصل است که به ترتیب فصل به موضوعاتی همچون: هنر دگرگون کردن رنج‌ها، سلام کردن به رنج ها، عمیق نگریستن، آسودگی، پنج‌ شیوه برای آبیاری بذر شادی، شادی مسئله ای شخصی نیست می پردازد. در پایان کتاب تمرین هایی برای شادی و پی نوشت آورده شده است.
عنوان کتاب ریشه در این تفکر بودایی دارد که بدون مرداب نیلوفری وجود ندارد و این کنایه ای است از زندگی که در آن بدون رنج امکانی برای خوشبختی نیست. خواندن این کتاب برای کسانی خواستار شادی و آرامش هستند پیشنهاد می شود.

بخشی از کتاب:

مصیبت اصلی ما در دنیای امروزی این است که نمی دانیم چگونه رنج‌های درونمان‌ را مدیریت کنیم. نه تنها این، که تلاش می کنیم رنج‌ درون را با هر روشی مخفی کنیم. افراد بسیاری هستند که رنج هایی عظیم دارند و از طرفی هم‌ نمی دانند که چگونه آنها را مدیریت کنند. برای بسیاری از افراد این مسئله در سنین جوانی رخ می دهد. با این تفاسیر چرا مدارس شیوه ی مدیریت رنج ها را به جوانان یاد نمی دهند؟ اگر دانش آموزی بسیار غمگین باشد نمی تواند تمرکز کند و چیزی بیاموزد. رنج‌های مدیریت نشده ی هر یک از ما بر دیگران هم‌ تاثیر می گذارد. پس هر چه بیشتر هنر درست رنج کشیدن را یاد بگیریم، رنج‌های کمتری در جهان‌ وجود خواهند داشت.

«ذهن آگاهی» بهترین شیوه برای کنار آمدن با رنج‌هاست، بدون‌ این‌که رنج‌ها همه ی زندگی مان را فراگیرند. «ذهن آگاهی» همان استعداد زیستن‌در لحظه ی حال است. « ذهن آگاهی»به معنای آگاهی است. نیرویی که به مدد آن می توانیم بفهمیم در لحظه ی حال چه چیزی واقعا در حال رخ دادن است.

«ذهن آگاهی» یعنی وقتی دستمان را بالا می بریم‌ حواسمان‌ باشد که دستمان‌ را بالا برده ایم، این یعنی ذهن آگاهی نسبت به کاری که انجام‌ می دهیم. «ذهن آگاهی» یعنی هنگام نفس کشیدن بدانیم که داریم نفس می کشیم. ذهن آگاهی نه تنها به ما کمک می کند که با رنج هایمان به درستی در ارتباط باشیم و بتوانیم آنها را بپذیریم و دگرگون سازیم، بلکه سبب می شود بتوانیم با شگفتی های زندگی نیز به درستی ارتباط برقرار کنیم.

شرایط تجربه شادکامی در همین لحظه و جایی که قرار دارید هم‌ فراهم است.‌ اما بیش از هر چیز ممکن است لازم باشد در افکار و عقایدتان درباره ی شادی تجدیدنظر کلی کنید. شاد بودن مستلزم این نیست که تمام رنج ها به پایان برسند. افکار و عقاید شما درباره ی شادی می تواند به خودی خود اصلی ترین مانعی باشد که شما را از شادی راستین دور نگه می دارد. اولین روش برای خلق شادی این است که باید چیزهای بسیاری را دور بیندازید. در واقع باید از چیزهای بسیاری فاصله بگیرید و آنها را پشت سر بگذارید. گونه‌ای از لذت است که با " رها کردن‌" پدید می آید.

اگر بتوانید دردهایتان را شناسایی کنید و بپذیرید و از مواجه شدن با آنها فرار نکنید، در می یابید که هر جا درد باشد، به طور هم زمان، لذت هم هست.

رنج نوعی گِل و لای است که برای خلق لذت و شادی به آن نیاز داریم.

به گفته ی نویسنده کتاب «هنر شادی و رنج همیشه در کنار یکدیگر هستند.»

دربارۀ نویسندۀ کتاب:

«تیچ نات هان» راهب بودایی،نویسنده ، شاعر و مبارز صلح طلب ویتنامی است. او در پایتخت باستانی هو در مرکز ویتنام متولد شد. پدرش یکی از مقامات دولت فرانسه بود. او پنج خواهر و برادر داشت و به همراه مادر در پنج سالگی در خانه ی مادر بزرگش با خانواده ی خود زندگی می کرد. تیچ نات هان در نهضت صلح فعال بود و راه حل های غیر خشونت آمیز درگیری را ترویج می کرد. او به عنوان «پدر ذهن آگاهی» شناخته شده و تاثیر زیادی در شیوه های غربی بوداگرایی داشته است. تیچ نات هان بیش از 100 کتاب از جمله بیش از 70 کتاب به زبان انگلیسی منتشر کرده بود. آخرین کتاب وی در اکتبر 2021 منتشر شد. از جمله آثار این راهب و نویسندۀ بودایی «هنر برقراری ارتباط» ، «ترس:خرد لازم برای عبور از طوفان ها»، «جادوی حضور در لحظۀ حال»، «معجزه ذهن آگاهی» است. بعضی آثار او به زبان فارسی هم ترجمه شده اند، همچون «نامه عاشقانه به زمین» (1398) که دغدغه های زیست محیطی را با مراقبه و هشیاری ترکیب می کند. همچنین کتاب (نیلوفر و مرداب = No Mud,No Lotus) نیز به فارسی ترجمه شده است.

جوایز و افتخارات تیچ نات هان: او در سال 1967 نامزد جایزه ی صلح نوبل شد. اما شیوه ی درخواست از طرف مارتین لوتر کینگ برای نامزدی وی، دستورالعمل های این کمیته را نقض کرد. از این رو جایزه ای به این نویسنده ی فعال و صلح طلب داده نشد.

نیلوفر و مرداب: هنر دگرگون کردن رنج ها. نوشته ی تیچ نات هان، ترجمه علی امیر آبادی. نشر بیدگل، ۱۴۰۲. ۱۳۹ص.